چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم➬ [Ebook] ➧ چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم By Nader Ebrahimi ➸ – Heartforum.co.uk Best ePub, چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم by Nader Ebrahimi This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take inspiration from the cont Best ePub, چهل نامه‌ی کوتاه کوتاه به Kindle Ø به همسرم by Nader Ebrahimi This is very good and becomes the main topic to read, the readers are very takjup and always take inspiration from the contents چهل نامه‌ی PDF/EPUB ² of the book چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم, essay by Nader Ebrahimi Is now on our website and you can download it by register what are you waiting for? Please read and make a نامه‌ی کوتاه به PDF Î refission for you.

کوتاه به PDF نادر ابراهیمی کوتاه به Kindle Ø در ۱۴ فروردین سال ۱۳۱۵ در تهران به‌ دنیا آمد تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکدهٔ چهل نامه‌ی PDF/EPUB ² حقوق وارد download books from your favorite authors on Apple Books شد چهل نامه‌ی eBook اما این دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی، مدرک نامه‌ی کوتاه به PDF Î لیسانس دریافت کرد او از ۱۳ سالگی به یک سازمان سیاسی پیوست که بارها دستگیری، نامه‌ی کوتاه به Kindle بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت ارایهٔ فهرست کاملی از شغل‌ها.

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم PDF å
  • Paperback
  • 146 pages
  • چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم
  • Nader Ebrahimi
  • Persian
  • 28 September 2019

10 thoughts on “چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم

  1. Ahmad Sharabiani says:

    40 Name ye Kotah Be Hamsaram, Nader Ebrahimi
    تاریخ نخستین خوانش: اول ماه نوامبر سال 1996 میلادی
    عنوان: چهل نامه ­ی کوتاه به همسرم، نویسنده: نادر ابراهیمی؛ تهران، نشر روزبهان، 1369، در 146 ص؛ چاپ نوزدهم در 1390
    نمیشود که تو باشی من عاشق تو نباشم؛ نمیشود که تو باشی، درست همینطور که هستی، و من هزار بار بهتر از این باشم و باز هزار بار عاشق تو نباشم، نمیشود میدانم؛ نمیشود که بهار از تو سرسبزتر باشد
    ا. شربیانی
    همسفر!؛ در این راه طولانی که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد. بگذار خرده اختلاف‌هامان باهم باقی بماند؛ خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا. مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم. و هرچه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد. مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم. یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را، و یک شیوه نگاه کردن را، مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌ مان یکی و رویاهامان یکی. هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
    عزیز من! دو نفر که عاشق‌ اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است. عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
    عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم، اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل. اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است...؛
    بیا بحث کنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم. اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم. بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بی‌ آن‌ که قصد تحقیر هم را داشته باشیم
    عزیز من! بیا متفاوت باشیم
    ― چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی
    گزینش و تایپ: ا. شربیانی

  2. Soheila Amirabadi says:

    مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی
    مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
    مخواه که هردو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را،یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را، و یک شیوه نگاه کردن
    هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است

    بیا خاطرات مشترکمان را هرگز به دست باد نسپاریم

    ای عزیز
    انسان،آهسته آهسته عقب نشینی می کند
    هیچ کس یکباره معتاد نمی شود
    یکباره سقوط نمی کند
    یکباره وا نمی دهد
    یکباره خسته نمی شود،رنگ عوض نمی کند،تبدیل نمی شود و از دست نمی رود
    زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
    و تکرار و خستگی، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند

    هرگز نباید و حق نیست که لحظه های نادر خشم را، لحظه های قضاوت تلقی کنیم و آنچه در این لحظه های نفرین شده شرم آور بر زبان می آید معیار و مدرک قرار گیرد،لحظه های خشم لحظه های قضاوت نیست


  3. Armin & Negin says:

    این کتاب در عین سادگی و کوتاه بودنش مخاطب رو متحیر میکنه با این حجم از عشق و علاقه که بین دو نفر میتونه وجود داشته باشه و خیلی جالب بود که بعد از خوندن کتاب «مردان مریخی و زنان ونوسی» به این عقیده رسیده بودم که نامه ها در رابطه های عاشقانه از اهمیت خیلی والایی برخورداره و بعد که این کتاب رو خوندم نمونه بارزش رو بین نادر ابراهیمی و همسرش دیدم و لذت بردم.

  4. Armina Salemi says:

    من ریویو نویس و منتقد حرفه‌ای محسوب نمی‌شم، ولی خب.. نمی‌دونم. بقیه معمولاً این کتاب نادر ابراهیمی رو کمتر از سایر کتاباش می‌پسندن، من فقط عاشق این کتابش شدم. عموماً از چیزای عاشقانه و کتاب‌های ایرانی معاصر خوشم نمیاد، ولی این کتاب به قول خودمون روحمو رقیق کرد. :دی می‌دونید.. به دلم نشست. قشنگ بود. لطیف بود. مهربون و محکم بود. :)

    به نظرم همین کافیه که بهش پنج ستاره بدم. :دی

  5. Haniyeh.Sdr says:

    ما در ادبیات سرزمینمون از این دست کتاب ها و نامه ها زیاد داریم،نامه های شاملو،آل احمد،یوشیج،ساعدی و گلرویی اما آنچه این کتاب رو از بقیه این کتابها متمایز میکنه و رنگ و بوی دیگری بهش میبخشه اینه که نامه های این کتاب برخلاف سایرین در مراحل اولیه آشنایی و شکل گیری عشق نوشته نشده بلکه در آستانه پنجاه سالگی نویسنده و همسرش پس از سالها زندگی مشترک نوشته شده.نقطه ای از زندگی که شور و هیجان اولیه عشق جای خودش رو به ثبات و اعتماد و دوست داشتنی عمیق داده.ما در این کتاب شاهد عشقی مانا هستیم که در میان مشکلات روزمره ،در بین مشکلات خانوادگی و مالی نه تنها کمرنگ نمیشه بلکه دلیلی میشه برای نزدیک تر شدن به هم.ونادر ابراهیمی در این کتاب بار دیگر به ما یاد آور میشه که حفظ عشق از بدست آوردنش مهم تر و باارزش تره.

  6. Mojtaba says:

    در ستايش همسر ما بدون زنان خوب، مردان كوچكيم

    آن روزها که تازه تمرین خطاطی را شروع کرده بودم، حدود سال های ۶۳-۶۵، به هنگام نوشتن، در تنهایی – در فضایی که بوی تلخ مرکب ایرانی در آن می پیچید و صدای سنتی قلم نی، تسکین دهنده ی خاطرم می شد که گرد ملالی چون غبار بسیار نرم بر کل آن نشسته بود – غالبا به یاد همسرم می افتادم – که او نیز همچون من و شاید نه همچون من اما به شکلی، گهگاه و بیش از گهگاه، دلگرفتگی، قلبش را خاکستری رنگ می کرد – و می کوشیدم که با جستجو، به امیدِ رسیدن به ریشه های گیاه بالنده و سرسخت اندوه و دانستنِ اینکه این روینده ی بی پروا از چه چیزها تغذیه می کند و شناختنِ شرایطِ رشد و دوامش، آن را نه آنكه نابود کنم، بَل زیر سلطه و در اختیار بگیرم. پس، یکی از خوب ترین راه های رسیدن به این مقصود را در این دیدم که متن تمرین های خطاطی ام را تا آنجا که مقدور باشد اختصاص دهم به نامه ی کوتاهی به همسرم

    محتواي نامه ها بهانه هاي كوچك زندگي است. تبريك عيد و تولد، گفتگوي نوشتاري بي پيرايه در مورد فلسفه زندگي و بعضا گلايه و نصيحت صادقانه.
    ابراهيمي در نامه هايش (كه معمولا همسرش را بانوي عزيزم يا بانوي بسيار بزرگوارم خطاب مي كند) فضاي كلبه اي را تصوير مي كند كه اگر چه در برهه اي نسبتا طولاني رونق مادي نداشته، ولي صفايي هميشگي دارد.
    آرمانگرايي مسئولانه يا آنچه خود نويسنده در كتابهايش كله شقي مي نامد به همراه محبتي اصيل به دور از نمايش و ابتذال، در سرتا سر متن نامه ها موج مي زند. همين است كه گذشت زمان، از زيبايي و گيرايي متن كم نكرده است.

    خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل‌پذیر… به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه از هیچ چیز دیگر…… خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است.

    اين كتاب را مي توان ستايش نامه اي از نويسنده براي همسرش، فرزانه ابراهيمي (منصوري) دانست، معلمي كه هر چند به خاطر ابراهيمي به ادبيات علاقمند شده و چند كتاب هم ترجمه كرده است ولي بزرگي او به خاطر روح بزرگ و بي نيازش است كه ابراهيمي در سايه اش باليده است و چرا ابراهيمي او را همانند خاك خواهان نباشد؟.
    خاكي كه در عشق و علاقه به آن، هرگز تقليلي نخواهد بود.

    عزیز من!
    امروز که بیش از همه ی عمرم، خاک این وطن دردمندم را عاشقم، و نمانده چیزی که کارم همه از عاشقی به جنون و آوارگی بکشد، بیش از همیشه آن جمله ی کوتاه که روزگاری درباره ی تو گفتم، به دلم می نشیند و خالصانه بودنش را احساس می کنم: « تو را چون خاک می خواهم، همسر من! » .
    در عشق من به این سرزمین ، آیا امکان تقلیلی هست؟


    اين حقيقتا اسباب رضايت خاطر و سربلندي ماست كه بچه هايمان هرگز نديده و نشنيده اند كه ما از رفاه ديگران ، شادي هاي ديگران، داشتن هاي ديگران،‌سفره هاي ديگران و حتي سلامت ديگران، به حسرت سخن گفته باشيم. من و هرگز حتي يك نفس شك نكرده ام كه تنها، بي نيازي روح بلندپرواز تو اين سرافرازي و آسودگي بزرگ را به خانه ما آورده است....
    تو با نگاهي پر شوكت و رفيع -همچون آسمان سخي- از ارتفاعي دست نيافتني، به همه ما آموختي كه مي توان از كمترين شادي متعلق به ديگران بسيار شاد شد، بدون توقع تصرف آن شادي يا سهم خواهي از آن.
    من گفته ام و تو در عمل نشان داده اي خوشبختي را نمي توان وام گرفت

    بانوی بسیار بزرگوار من!
    عجب سال هایی را می گذرانیم، عجب روزها و عجب ثانیه هایی را... و تو در چنین سال ها و ثانیه ها، چه غریب سرشار از استقامتی و صبور و سرسخت؛ تو که بارها گفته ام چون ساقه ی گل مینا ظریف و شکستنی هستی...
    مرا نگاه کن بانوی من، که تنومندانه در آستانه ی از پا در آمدنم، و باز، در پیشگاه سال تازه از تو می خواهم که به من قدرت آن را بدهی که با رذالت ها کنار نیایم، و ذره ذره، رذالت های روح کوچک خویشتن را همچون چرکاب یک تکه کهنه ی زمین شوی، با قلیاب کف نفس و تزکیه بشویم و دور بریزم...
    اینک، عزیز من ! ببین که سال تازه را چگونه به تو تبریک می گویم؛ آنسان که سنگی با کوبیدن خویش بر تُنگ بارفَتَنی.
    اما چه کنم که بی تو فقیرم، و بی تو پا در رکابِ هزار گونه تقصیرم؟
    چه کنم؟
    شادباش سال نو بر تو ، و در سایه ات بر همه ی ما.

    از این که این روزها، گهگاه ، و چه بسا غالباً به خشم می آیی، ابداً دلگیر و آزرده نیستم.
    من خوب می دانم که تو سخت ترین روزها و سال های تمامی زندگی ات را می گذرانی؛ حال آن که هیچ یک از روزها و سال های گذشته نیز چندان دلپذیر و خالی از اضطراب و تحمل کردنی نبوده است که با یادآوری آنها، این سنگ سنگین غصه ها را از دلت برداری و نفسی به آسودگی بکشی...
    صبوریِ تو...صبوریِ تو...صبوریِ بی حساب تو در متن یک زندگی نا امن و آشفته، که هیچ چیز آن را مفرح نساخته است و نمی سازد ، به راستی که شگفت انگیز ترین حکایت هاست

  7. Mohammad Sadegh Rafizadeh says:

    همیشه با کتاب های پی دی اف مشکل داشتم و نمی تونستم ارتباط برقرار کنم و هرچی و شروع می کردم همون ابتدای کار ولش می کردم، تا اینکه تصمیم گرفتم برای یکبار هم که شده یه کتاب و تا انتها بخونم( البته اینم بگم که من کتاب پی دی اف فقط فقط در سفر می خونم و با توجه به اینکه دیوانه سفرم پس پی دی اف هم خیلی مهمه برام)، تا اینکه تصمیم به خوندن این کتاب گرفتم، می تونم بگم برای خوندن پی دی اف،
    یا کتاب باید کوتاه باشه یا اینقدر کشش داشته باشه که در بدترین شرایط سفرم آدم و مجبور به خوندن کنه.
    این کتاب هر دو عامل و داشت.
    ودر آخر
    از سادگی و صداقت کتاب بسیار لذت بردم، لذتی که تا اواسط مسافرت همراه من بود.

  8. mansoureh says:

    اي عزيز!

    راست مي گويم.
    من هرگز يك قدم جلوتر از آن جا كه هستم را نديده ام.
    قلمم را ديده ام چنان كه گويي بخشي از دست زاست من است؛ و كاغذ را.
    من هرگز يك قدم جلوتر از آن جا كه هستم را نديده ام.
    من اينجا «من» را ديده ام – كه اسير زندان بزرگ نوشتن بوده است، هميشه ي خدا، كه زندان را پذيرفته، باور كرده، اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره اش كه بسيار بالاست دل خوش كرده...
    و آن پنجره، تويي اي عزيز!
    آن پنجره، آن در، آن ميله ها، و جميع صداهايي كه از دوردست ها مي آيند تا لحظه يي، پروانه وش، بر بوته ذهن من بنشيند، تويي...
    اين، مي دانم مدح مطلوبي نيست
    اما عين حقيقت است كه تو مهربان ترين زندانبان تاريخي.
    و آن قدر كه تو گرفتار زنداني خويشتني
    اين زنداني، اسير تو نيست –
    كه اي كاش بود
    در خدمت تو، مريد تو، بنده ي تو ...
    و اين همه در بند نوشتن نبود
    اما چه مي توان كرد؟
    تو تيمار دار مردي هستي كه هرگز نتوانست از خويشتن بيرون بيايد
    و اين، براي خوبترين و صبور ترين زن جهان نيز آسان نيست.
    مي دانم.
    اينك اين نامه ها
    شايد باعث شود كه در هواي تو قدمي بزنم
    در حضور تو زانو بزنم
    سر در برابرت فرود آورم
    و بگويم: هر چه هستي هماني كه مي بايست باشي، و بيش از آني، و بسيار بيش از آن. به لياقت تقسيم نكردند؛ والا سهم من، در اين ميان، با اين قلم، و محو نوشتن بودن، سهم بسيار نا چيزي بود: شايد بهترين قلم دنيا، اما نه بهترين همسر...

  9. Shakiba says:

    از متن کتاب:


    من از آن می‌ترسم، بسیار می‌ترسم، که باورِ چیزی به نام 《زندگی، مستقل از زندگان》 آهسته آهسته ما را به چنگِ خشونتی پایان ناپذیر بیندازد و اسیر این اعتقادمان کند که بی‌رحمی، در ذات زندگی است؛ بی‌رحمی هست حتّی اگر بی‌رحم وجود نداشته باشد.
    این نکته بسیار خطرناک است، حتی خطرناکتر از خودکشی.




    فکر میکردم یه کتاب عاشقانه ی ساده باشه. اشتباه نمیکردم. یک کتابِ کوتاهه، درباره ی عشق و همین طور ساده. اما حس خوبی که بهم داد، حس بد کتاب قبل (بوف کورِ هدایت) رو شست و برد (تا حدودی) از عشق گفت، از اندوه، از شادی و اینکه رابطه‌ی این سه تا چیه. شاید خیلیا با حرفاش موافق نباشن و بگن عشق فقط غمه و لاغیر. اما شنیدن چیز خوبی مخالف حسی که تو سرمونه هم لازمه. از اغراق اینکه همسرش رو اندازه خدا بالا برده بود خوشم نیومد (و صد در صد یک نظرِ پوچه چون اونی که باید خوشش بیاد من نیستم(((: پس این هیچی) اما از اینکه سال ۶۸(چاپ اول) انقدر یک نفر ذهن باز و روشنی داشته که میگه :
    ما برای تکمیل هم آمده‌ییم، نه برای تعذیب و تعزیر هم.



    در یک کلمه؛ دلنشین. 🥰

  10. فؤاد says:

    فکر کنم به نوبه ی خودش جالب باشه که آخرین تجربه ی نادر ابراهیمی خوانی من، همزمان بود با آخرین تجربه ی کتاب صوتی گوش دادنم. هر دو رو با هم و نصفه کاره کنار گذاشتم.
    حالا نمی دونم توی این ملازمه، چهل نامه ی کوتاه مقدّم بود و لحن خواننده تالی، یا به عکس. یا شاید رابطه ی دو طرفه داشتن و هر دو با در کنار گذاشته شدن نادر ابراهیمی و کتاب صوتی مؤثر بودن.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *