مجموعه اشعار نصرت رحمانی

مجموعه اشعار نصرت رحمانی[BOOKS] ✯ مجموعه اشعار نصرت رحمانی ✹ نصرت رحمانی – Heartforum.co.uk آقاى رحمانى
من شعرهاى شما را بارها در مطبوعات این شهر خوانده‌ام اول دفعه قطعه «شب تاب» را که براى من خواندید آقاى رحمانىمن شعرهاى شما را بارها در مطبوعات این شهر خوانده‌ام اول دفعه قطعه «شب تاب» را که براى من خواندید، من نسبت به احساسات لطیف مجموعه اشعار Epub / شما تحریک شدم آن چیزهایى که در زندگى هست و در شعر دیگران سایه‌اى از خود نشان مى‌دهد، در شعر شما بى‌پرده‌اند اگر این جرأت را دیگران نپسندند براى شما عیب نیست! ولى من نمى‌خواهم براى اشعار شما مقدمه نوشته باشم، دیوان شعر وقتى که مطالب قابل تفسیر وتوضیح نداشت شاید چندان محتاج به مقدمه نباشد خود اشعار مقدمه ورود و تأثیر در فکر و روح دیگران است از اینکه اشعار شما به بهانه اوزانى آزاد، وزن را از دست نداده و دست به شلوغى نزده است، قابل این است که گفته شود: تجدد در شعرهاى شما با متانت انجام گرفته است! اگر در معنى تند رفته‌اید، در اداى معنى دچار تندورى‌هایى که دیگران شداند نشده‌اید! اسفند ماه ۳۳ – نیمایوشیج.

Is a well known author, some of his books are a fascination for readers like in the مجموعه اشعار نصرت رحمانی book, this is one of مجموعه اشعار Epub / the most wanted نصرت رحمانی author readers around the world.

مجموعه اشعار نصرت رحمانی Epub Þ
    Import EPUB to the Program Import EPUB چندان محتاج به مقدمه نباشد خود اشعار مقدمه ورود و تأثیر در فکر و روح دیگران است از اینکه اشعار شما به بهانه اوزانى آزاد، وزن را از دست نداده و دست به شلوغى نزده است، قابل این است که گفته شود: تجدد در شعرهاى شما با متانت انجام گرفته است! اگر در معنى تند رفته‌اید، در اداى معنى دچار تندورى‌هایى که دیگران شداند نشده‌اید! اسفند ماه ۳۳ – نیمایوشیج."/>
  • Hardcover
  • 720 pages
  • مجموعه اشعار نصرت رحمانی
  • نصرت رحمانی
  • Persian
  • 08 May 2017
  • 9789643513016

10 thoughts on “مجموعه اشعار نصرت رحمانی

  1. پیمان علو says:

    وارد کافه نادری بشی و داد بزنی گنده لوتتون کیه؟؟
    نصرت میاد جلو...

    نصرت رو میشه خلف ترین و یاغی ترین شاعر دوره دونست ،شاعری که تو کشتارگاه زندگی میکرد نفس میکشید،جوادیه طهران رو بیشتر از هرکسی میشناخت،نصرت درد رو دیده بود حس کرده بود ‌به شعر دعوتش کرد....
    بقول چارلز بوکوفسکی: «ما نویسندگانی رو میپسندیم که گرسنگی کشیده اند یا دیوانه شده اند یا خودکشی کرده اند و بعد ها کشف شده اند،اتفاقی معمول است زیرا استعداد فوق العاده معمولا پنجاه یا صد سال از زمان خود جلو تر است» .

    نصرت رو دیر شناختم ،نمیدونم چرا تا حالا کسی اسم نصرت رو پیشم نیاورده بود،اولین بار که اسمشو شنیدم‌ ،تو یه گروه بود که یکی گفت :«‌نصرت تریاکی رو میگی ؟. همون احمقی که با مشت کوبید تو‌ دهن استاد براهنی؟»
    داستان داشت جالب اخه تا جایی‌که من میدونستم اهل قلم همو دیس میکنن دیگه بوکس و اینا ندارن...حالا بگذریم...

    «نصرت تریاکی» برام‌ شد یه عدد خاص مثل عدد باقرزاده،خلاصه عاشقش شدم قبل از اینکه یه شعر هم ازش خونده باشم،قبل از نصرت خیلیا رو خوندم ،اخوان،سهراب،شاملو ،شهریار،اما نصرت برام «حافظ» شد .

    به کتابفروشی رفتم و دیوان نصرت رو خریدم ،در عرض دوماه فکر کنم سه بار کل دیوان‌رو خوندم،گریه کردم ،خندیدم ،عصبی شدم،به فکر رفتم،ناراحت شدم...واقعا من جرات حرف زدن از شعر نصرت رو مدارم هرچی هم بالا گفتم درمورد خودم و نصرت بود
    حرف زدن از شعر نصرت کار بچه ای مثل من نیست قلم‌رو میدم دست استاد «نیما یوشیج»:

    «« من نسبت به احساسات لطیف شما تحریک شدم،آن چیز هایی که در زندگی هست و در شعر دیگران سایه ای از خود نشان میدهد،در شعر شما بی پرده اند.اگر این جرات را دیگران نپسندند برای شما عیب نیست. نیما یوشیج .اسفند ماه/ ۳۳ .»»

    و در آخر اگر وقت کردید شعر« تریاک » از این دیوان رو از گروه«خواب» گوش کنید.
    گروه خواب این آهنگ رو بر پایه شعر تریاک ساخته واقعا زیباست...

    آیا میخواهید به قدرت شعری نصرت پی ببرید؟؟
    +مدرسان شریف؟
    خیر ،میعاد در لجن،میعاد در لجن ،میاد در لجن

  2. ZaRi says:

    او یک نگاه داشت
    به صد چشم می نهاد
    او یک ترانه داشت
    به صد گوش می سرود
    من صد ترانه خواندم و
    نشنود هیچکس
    من صد نگاه داشتم و
    دیده ای نبود

  3. Saman says:


    وقتی پرنده‌ای را
    معتاد می‌کنند

    تا فالی از قفس بدر آرد
    و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی

    تا شاهدانه‌ای بگیرد

    پرواز
    قصه‌‌ی بس ابلهانه‌ای است
    از معبــر قفــس

  4. Fatemeh says:

    پاییز چه زیباست
    مهتاب زده تاج سر کاج
    پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
    بر زیر لب هره کشیدند خدایان
    یک سایه ی باریک
    هشتی شده تاریک
    رنگ از رخ مهتاب پریده
    بر گونه ی ماه ، ابر اگر ، پنجه کشیده
    دامان خودش نیز دریده
    آرام دود باد درون رگ نودان
    با شور زند ، نی لبک آرام
    تا سروِ دلارام ، برقصد
    پُر شور
    پُر ناز بخواند ، شبگیر، سرِ دار
    هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
    تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
    هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
    تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
    آنگاه بپیچند

    لب را به لب هم
    آنگاه بسایند
    تن را به تن هم
    آنگاه بمیرند
    تا باز پس از مرگ
    آرام نگیرند
    جاوید بمانند
    سر، باز برون از بغل باغچه آرند
    آواز بخوانند

    پاییز چه زیباست
    پاییز دو چشم تو چه زیباست
    سرمست ، لب پنجره خاموش نشستم
    هرچند تو در خانه ی من نیستی امشب
    من دیده به چشمان تو بستم
    هر عکس تو از یک طرفی خیره به رویم

    این گوید :
    هیچ
    آن گوید:
    برخیز و بیا زود به سویم
    من گویم:
    نیلوفرکم ، رنگِ لبت را
    با شعر بگویم ، با بوسه بشویم

    ای کاش
    ای کاش
    آن عکس تو از قاب درآید
    همچون صدف از آب برآید
    ای کاش
    جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
    آنگاه به تو ، پیرهن از شوق بدری
    از شور بلرزی
    دیوانه همه شوق ، همه شور
    بیگانه پریشیده ، همه قهر
    همه نور
    بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
    آنگاه زنم پرده به یکسو
    گویم که :
    من اینجا به لب پنجره بودم
    گویی که :
    نه آنجا
    آرام بگیریم
    از عشق بمیریم
    آنگاه به پاییز
    هر برگ ، که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
    هر سال ، که از عمر من آید به سر انجام
    ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
    هر درد
    هر شور
    هر شعر
    از قلب من خسته جدا شد
    باد هوس ات برد
    آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت

    من هیچ نگفتم
    جز آنکه سرودم :
    پاییز دو چشم تو چه زیباست
    پاییز چه زیباست
    مهتاب زده تاج سر کاج
    پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
    آن دختر همسایه لب نرده ی ایوان
    می خواند با ناله ی جانسوز
    خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
    هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
    تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
    هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
    تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
    آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
    آنگاه بسایند ، تن را به تن هم
    آنگاه بمیرند
    تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
    جاوید بمانند
    سر باز، برون از بغل باغچه آرند
    آواز بخوانند :
    پاییز چه زیباست
    من نیز بخوانم :
    پاییز دو چشم تو چه زیباست
    چه زیباست

    نصرت رحمانی

  5. محمد says:

    نمی دونم این همون مجموعه ای هست که من از نصرت یه وقتی خوندم یا نه ولی هر چی هست نصرت یعنی روح شعر زمانه. دیریست تا خروس برکشیده بانگ سوم خود را و انکار ما تثبیت گشته است

  6. پریا says:

    شعر کفر رو اگه بدون سانسور پیدا کردین حتما بخونین

  7. Forough says:

    راستش فکر نمی کنم هیچ وقت بتوانم کتاب شعری را از صفحه اول تا آخر با یک ریتم مسلسل بار بخوانم.بنابراین متن خواندم اما نه کامل و به معنای که نوشته ام! شعر برای من حس و حال دم است.

  8. Hamid Hasanzadeh says:

    لرزید در عمیق آینه تصویر
    پر زد کلاغی از لب دیوار
    بادی وزید و پنجره را بست
    باران گرفت نرم
    اندوه پیله بست

    با خویش مرد گفت :
    -اِحساس می کنم
    تا مرز بی نهایت
    آنجا که اِنجماد،
    در روح هر روان شده ای جاریست
    راهی دراز نیست.

    اما..، خدا اگرچه بزرگ است (البته گر که هست)
    و عادل کریم!
    و کیست و که چیست...
    بی شک
    در انتظار لاشه ی من نیست.

    باری سخن دراز شد
    از لابلای زخم خرافات
    -میراث رفتگان-
    چرک آب باز شد
    بهتر که بگذریم...

    اینک سه هفته می گذرد اسلحه ی من
    خمیازه می کشد، درون کشوی میز

    برخاست
    تک تک فشنگ چید در انباره ی خشاب
    و روبه روی آینه
    آرام، ایستاد!
    نیم رخ

    هدف گرفت میان شقیقه را
    خوردند ثانیه ها یک دقیقه را
    و..، زیر لب شمرد :
    -یک
    دو
    سه
    و...ماشه را چکاند
    گمب...انفجار...دود!

    در روی آینه ترکی همچو عنکبوت،
    روئید.
    تصویر مرد
    از عمق آینه
    در پشت عنکبوت
    دیوانه وار قهقهه سر داد.

    باران گرفته بود
    در پشت شیشه ها
    می کوفت مشت باد.


  9. Soheilun8 says:

    نصرت ارزشمندتر از نیما هست برای من

  10. Faeze_gholi says:

    چه بگویم،نگفته هم پیداست;)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *